تبليغاتX
صدرالمتالّهین

یا رب الحسین

وقتی نام رقیه به میان است؛ صدای پر از احساس و زیبایی شاعر و مدیحه سرای آل الله در سراسر وجودم طنین انداز می شود.

حاج مرتضی اشتری بر سر سفره ی پر کرامت رقیه می نشیند و این گونه آغاز می کند...

رموز عشق بازی را نشان داد

لبش را بر لبش بنهاد و جان داد

 ...

این شب ها به یاد ما باشید...

 

+ نوشته شده توسط صالح احمدی در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 و ساعت 19:36 |

هو الرئوف

امشب با دیدن جمله هایی که نمی دانم در وصف زیبایی برخواسته از یکایک کلماتش چه باید گفت روزگاری از گذشته بر من ظهور یافت...

دوست و یار عزیز و مهربانم از پس حادثه ای دل سپرده بود و من او را می دیدم و با او بودن را تنهاترین و بهترین راهکار  می یافتم...

می خواستم برایش کاری کرده باشم آخر اگر در آن هنگامه ها از بهترین دوستان کاری بر نیاید؛ پس چه وقت این بهترین ها بکار می آیند؟

سعی بر این تلاش بر او نیز آشکار گردیده بود...

تلاشی که تنها به نوشتن جمله هایی که شاید – نه! حتمن! – به هیچ کار نیامدند؛ ختم شد.

و خدا را شکر که آن کمترین را به انجام رساندم.

و این روزها وقتی که او از من کسب تکلیف کرد برای نوشتن جمله هایی و یا... گفتم...

آن چه گفتم بماند.

 ولی او بازهم برادرانه اثباتی فراهم آورد بر آن چه بی نیاز از هر اثبات بود.

و باید که همراهی چنین یارانی را در تمامی عمرمان از او طلب کنیم.

 

+ نوشته شده توسط صالح احمدی در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 و ساعت 0:40 |
  هو المحبوب

 دانش جویی در حوزه ی علوم انسانی و آن هم ازسنخ پژو هشگری؛ همان ها که از اولین روز نهیب شان می زنند برای آینده، و بعد از پرسیدن رشته ی تحصیلی شان دومین سوال این است.((شما چه کاره خواهید شد؟))

و قدم برداشتن در این راه هر روز شیرین تر می گردد و تک تک این برخوردها و سوال ها تو را مصمم می کند؛ بر آن که به پیش بروی و آن راه که دانسته ای حضور در آن شایسته و بایسته است را محکم تر از قبل بپیمائی.

و این که می خواهم ادامه دهم و همچنان بدنبال دانش باشم و پایانی برآن متصور نیستم.

پس هنوز همان دانش جویم و از این حیث هیچ تغییری نداشته ام.

عالم علوم هم نبوده و نیستم و تنها در حد و حدود تلاش هایم یافته هایی داشته ام و به یاری او باز هم خواهم داشت.

روزها گذشت و به سال رسید و آن را نیز پشت سر گذاشت و تمامی آن چه که بوده تفاوتی نداشته است؛ ولی آن ایام یادگاری بر جای نهاده و جایی خوب و شایسته برای خود یافته...

دوست داشتن آن هم به گونه ای که برای بهترین لحظه هایت او را بخواهی و نبودش را با تمام وجود حس کنی...

درست گفتی ـ اگر به دست من افتد فراق را بکشم ـ ولی نه با حال و هوایی که تو بیانش کرده ای و نه فردا، همین امروز چنین می کردم.

می دانی این دوست داشتن است و من نمی خواهم از این زیبایی کوچکترین آزاری و یا... بر او وارد آید. من می خواهم که او برای آغاز یک گفتگوی امروزی جوابی سرشار از سلامتی و نشاط داشته باشد...

نه سختی فراق و هجران را کتمان می کنم و نه به دنبال پوشاندن و مخفی کردن این یادگار شیرین هستم. بگذار بانگ بردارند بر سر هر کوی و بام؛ مرا چه واهمه ای است؛ ولی اگر برای او خرده رنجی فراهم آید؟؟؟

و من هیچ پنجره ای را روبه خودم نخواسته ام و چه زیباست که پنجره ها به روی گلستان باز باشد...

 

پی نوشت:

مسعود عزیز در پیامش برای متن قبلی سطرهایی سراسر از لطف و مهربانی نوشته است و این خطوط به آن بهانه در این جا نقش بسته اند. 

 

+ نوشته شده توسط صالح احمدی در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 و ساعت 22:32 |

هو الرئوف

استاد، بیست سال پیش تا این حد سخت گیر نبودید!

(بچه ها تعجب شان را با سکوت اعلام می کنند و من منتظرم تا هر گوشه ای که خود صلاح می داند از آن گپ خودمانی و دو نفره ی سال قبل را باز گو کند.)

استاد با گفتن "ایشان بیست سال قبل درس را به دلایلی رها کرده و حالا دوباره همت گمارده تا درسش را دراین مقطع تمام کند "پاسخی می آورد تا او را معاف کند از جوابی که شاید بیانش را در جمع ناپسند بداند.

و او بی پروا ادامه می دهد من بیست سال قبل در فشار حاصل از اعتیاد آنچنان گرفتار شدم که دیگر توان ادامه ی تحصیل را نداشتم ترک تحصیل کردم تا حالا که دوباره برگشته ام...

بعد از کلاس چند نفری با هم قدم می زنیم و هم درس بازگشته از پس سال های دراز، دست بر شانه ام  می گذارد و با جدیتی خاص و با صدایی که دیگر دوستان هم بشنوند تعاریفی در مدح و رثای ما کنار هم ردیف می کند و در پایان آن یک ولی با شکلی محکم تر و صریح تر از قبل می آورد و در ادامه آن، یک عیب دارد می گذارد.

(با خود می گویم این نوع بیان عیبی جدی را به همراه دارد و سکوت می کتم تا بشنوم...)

دوباره تعاریف قبلی را به دنبال هم می چیند و در پایان دست از شانه ام بر می دارد و به زیر چانه ام می برد و (لحنش تغییر کرده ،سرعت ردیف کردن کلماتش فوق العاده بالا رفته و همین طور صدایش کمی بلند تر شده ) می گوید :

"این ریش ها را بتراش"

خنده بهترین پاسخی بود که در جوابش به گونه ای رسا و از جانب تمامی جمع صادر شد...

تا قسمتی از مسیر برگشت، دو نفری با یکدیگر همراه هستیم...

(او رانندگی می کند و من پرتغالی که تعارف کرده را پوست می گیرم ) کمی از مذهب و اعتقادات و انتقاداتش می گوید سخنش که پایان یافت چند جمله ای بنا به موضوع طرح شده از جانب او می گویم و سریع به سراغ تخصصش می روم!

(در حال خوردن پرتغال همراه یکدیگر هستیم)

از حال و هوای هنگام مصرف می پرسم!؟

(این قسمت فعلن سانسور می شود!!!)

از نوع برخوردهای دیگران با او در دوران اعتیاد با توجه به نوع قومیت او که اصالتن از عشایر قشقایی است و عدم وارد آمدن هرنوع عیبی براین کار و حتا مصارف دسته جمعی و استفاده به عنوان پذیرایی در مجامع و میهمانی هایشان سوال میکنم و تا حدود زیادی مطابق با دانسته ها جواب میگیرم.

از حد و حدود اعتیادش به مواد که می پرسم متوجه می شوم که فوق العاده حرفه ای بوده (به آن لحاظ که غرق در مصرف بوده ) و تا آخرین و خطرناک ترین شیوه های  مصرف به پیش رفته است.

از میل به بازگشت می پرسم !؟

(این قسمت با سانسور قبلی با یکدیگر باید بیان شود که روزی بنا به اقتضا خواهم نوشت)

می خواهم سوال آخر را بپرسم وقبل از آن مرور میکنم تمامی آن چه را از او میدانسته و میدانم...

یک معتاد حرفه ای!

مصرف تا حدودی بسیار خطرناک!     

عوامل ترغیبی بسیار زیاد در دور و اطراف او!

عدم توان ترک ساده و زود هنگام برای یک معتاد با آن درجه از اعتیاد!

همت وصف ناپذیر او پس از ترک خود خواسته و طاقت فرسا، تا آن جا که یک مرکز ترک اعتیاد با جذب سالانه حدود 800 نفر و طبق آمارگیری دیگر ارگان های کنترل کننده، شصت درصد افراد تحت پوشش دوره های ترک اعتیاد آن موسسه عدم مصرف تا یک سال را داشته اند که آماری بسیار بالا است؛ را مدیریت می کند.

...

از او می پرسم :چطور توانستی ترک کنی!؟

(صدایش بالا می رو د، کلمات را به گونه ای دیگر بیان میکند و همه ی آن ها نشان از صداقت در گفتار و آن چه را دارد که بر او گذشته است )

ترک کردم تا بمیرم

بدون دارو و هر چیز دیگر،ترک کردم تا بمیرم...

هیچ چیز دست خودم نبود حال و هوایم به گونه ای بود که فقط می خواستم بمیرم، در مناجات هایم با خدا مرگ را باناسزا می خواستم... با دشنام هایم از اوضاع و احوالم به او شکایت می کردم...

و امروز به آن مناجات ها و راز و نیاز ها که فکر می کنم؛ عجیب غبطه بر آن ارتباط نزدیک و بی نظیر می خورم...

 

پی نوشت:

تا به آخرش نرسم بی فایده است، بی اثر است، بازی است...

نه عاشق می سازد و نه...

این روزها مطلعی است جاری بر ذهن و زبان...

خوش خبر باشی ای نسیم شمال

که به ما می رسد زمان وصال

 

+ نوشته شده توسط صالح احمدی در شنبه چهاردهم آذر 1388 و ساعت 18:33 |

هو الحق

 

از آن زمان که ققنوس برایم تولد یافت به گونه ای عجیب به دنبالش بودم .

هرکجا نامی از او بود بی درنگ دنبالش می گشتم ...

آخر ققنوس بود و دنیایی دیگر، ققنوس بود و تولدی دیگر، ققنوس بود و...

دی روز ناگهان به خود آمدم؛ کجایی!؟ ققنوس را یافته ای! ققنوسی مدت هاست که به میهمانی چشمانت آمده؛ پروازی از این زیباتر طلب می کنی!؟ سوختنی عاشقانه تر می خواهی !؟

کجا بودی!؟ ققنوس در کنارت بود.

صبح پنج شنبه هنگامی که مهدی خبر از منتظری برای گفتگوی تلفنی داد؛ آن وقت نمی دانستم چرا دوست ندارم که جوابگویش باشم.

-       سلام

-       سلام

(حالا دیگر بغض صدایش آشکار بود.)

-       آقا مهران رفت...

...

آقا مهران، من که ندیدم تو هیچ گاه به دنبال آن باشی که کسی به دنبالت باشد؛ ولی دیدم عجیب دل هایی گرفتارت بودند ...

جمعه شب دعای کمیل... ختم فرآن... و هرآن چه می شد؛ با زیبایی غریب از آن دل های عاشق به سوی او و برای تو روانه گردیده بود.

این چند ساله که چهارشنبه هایم مشتاقانه در انتظار جامعه ی کبیره ی همراه با شما و گلستان شهدای تنها و آرام بعد از آن بود. می دیدم که چگونه بال و پرت از آتش درون می سوخت و دم بر نمی آوردی. نمی دانم چطور می سوختی که با گذشتن هرکدام از هفته ها گویی به دیگر شکل در می آمدی... و حتا حاضر به قبول نشانه ای از یادگار شمیایی دوران جنگ نبودی!!!

هرگاه پایان دعا دست هایت را بالا می آوردی؛ به بیماران که می رسیدی تنها کسی که در نظر نمی آوردی خودت بودی...

آقا مهران برای همه ی بچه ها مانده ای و این شاهکار از آن ققنوس است.

مرثیه ها و اشک ها و سوختن هایت در مصیبت های مادرت زهرا سلام الله علیها... سوگواریت برای مصیبت  علی اکبر حسین علیه السلام... گفته هایت از انقلاب و ایستادگی و مقاومت برای آن... نصایح شیرنت برای مجاهدت در راه علم و دانش... و هرچه بگویم باز باید از یادگارهایت گفت و گفت و گفت.

خودت تا آن جا که می توانستی مردانه به دنبال تمامیش بودی... آن چنان عطشی برای کسب معارف الهی داشتی که در این روزگار طاقت فرسای بیماری برای بدست آوردن علوم قرآنی دانشجوی دوره ی دکتری در شهر قم بودی و تمامی سختی آن را تنها برای دانستنی بیشتر در باب کلام وحی تحمل می کردی.(۱)

صبح جمعه در کنار هم رزمانت در گلستان یادگاران خمینی محمد عزیز تلقینی را بعد از آن چه برای همه می خوانند آرام و محکم زمزمه کرد که برای تو باید می خواند و برای ما باید تکرار می شد.

((یادت نرود تو یار و سرباز عزیزانمان امام خمینی و آقا بودی؛ آقا مهران یادت نرود که بگویی، یادت نرود...))

آقا مهران تفسیرهای جامعه ی کبیره ات در همان آغازین بندها به پایان رسید.

ای کاش بازهم کسی بود که می توانست نغمه ی ((يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ))(۲) را آن گونه دل نشین بخواند...

 


۱-  سال گذشته و قتی با آقا سید مهران حریرچیان هماهنگی های لازم در رابطه با حضور در ویژه برنامه ی افطار ماه مبارک رمضان را انجام می دادم وقتی به او گفتم با نام دکتر معرفیش می کنیم نهیبمان زد و تنها اصطلاحی که پذیرفت (کارشناس امور فرهنگی) بود.

۲-  آیه ی 88 سوره یوسف علیه السلام.

 

+ نوشته شده توسط صالح احمدی در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 13:9 |

هو الرئوف

 

همین تاریخ بود؛ درست یکسال قبل...

شروع و آغازی که پیشاپیش، انتظار را با خود همراه کرده بود...

انتظاری که با خود، به ارمغان آورده بود؛ صبر،مقاوت، ایستادگی و...

انتظاری که مطالبه اش تلاش بود و از یادگار و مهدی شیرین آن ایام پاسخ بر تلاشی به سوی تقرب می یافت...

پاسخی با تهفه ای بی نظیر و ماندگار برای تمامی شب ها و روزهای پس از خود...

خواست که ثابت قدم و استوار بماند تا لایق گردد بر آنچه  به قول خواجه شیرازی اجر و توشه ی این راه خواهد بود.(۱)

هنوز نرگس های آن ایام انتظار، منتظرند تا در کنار هم زیباترین و بهترین دسته ای شوند؛ که تنها پاسخ انتظارشان را تویی که می دانی...

نمی دانم شاید نرگس ها به شیوه ی این کلام ((آن سوی گل را که تنهایی است)) از آن سید عزیز یافته اند و خواسته اند که اکنون بر این بمانند.(۲)

و می دانم آن گاه که لایق پاداش قدم های ثابت برای دل هامان گردیم و زمستان به پا شود؛ دیگر تنهایی زمزمه ی ((نرگس، گل زمستان است. زمستان است، گل نرگس)) به پایان می رسد.  

 


(۱)

دلا در عاشقی ثابت قدم باش

که در این ره نباشد کار بی اجر

(۲)

قسمتی از سروده ی زیبای سید علی گرمارودی

 

 

+ نوشته شده توسط صالح احمدی در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت 18:23 |

یاهو

 

چهارده مرتبه به اتاق عمل رقتم؛ اولین بار تبریز، چهار دفعه تهران و نه بار دیگر در اصفهان.

تکه سنگی که بر اثر برخورد گلوله آرپی جی با آن  از کمی بالاتر از زیر زانو وارد پایم شد و راه را ادامه داد تا تقریبن از ابتدای پا و روی ران بیرون آمد هرچه درمسیرش بود از بین برد.

در آن چهارده عمل جراحی باید گوشت های ازبین رفته برداشته می شد، استخوان از قسمت دیگر پایم جدا می شد و به این محل تزریق می شد و در هر بار کج و راست بودن استخوان هایی که با عمل به هم متصل شده بودند تا حدودی اصلاح می شد.

در یکی از همین دفعات بود که وقتی وارد اتاق عمل شدم بدون این که لباس زیرم را درآورده باشم پس از تزریق داروی بیهوشی پرستارها مشغول درآوردن آن شدند و من که دیگر آن میزان دارو قدرت از هوش بردنم را نداشت؛ دست پرستار را گرفتم و گفتم چه می کنی!؟ هر وقت من نفهمیدم این کار را بکن.

تهران بیمارستان ساسان بستری بودم و حسابی مشکل داشتم؛ ما با آن حال و هوایمان، بسیجی آمده از خط مقدم و... آن جا هم که خانم های پرستار آن چنانی و صدای حرف ها و خنده هایشان که از بد حادثه اتاق ما هم افتاده بود در کنار محل تجمع آن ها.

یک روز پرونده ام را دیدم؛ به هشت برگه مراجعه پزشک به بیمار برخوردم؛ در صورتی که من او را جز در اتاق عمل ندیده بودم؛ حتی از فرط بی دقتی او وزنه ای که بعد از عمل به پایم بسته بودند آن قدر سنگین بود که باعث بیش از حد کشیده شدنم بر روی تخت می شد؛ حسابی کفری شدم از نماینده بنیاد خواستم تا من را به اصفهان منتقل کند.

او می گفت همه آرزوی بودن در این جا را دارند کجا می خواهی بروی!؟ و من با گفتن آنچه که باید بر نظر خود تاکید داشتم.

هنگامی که در مقابل او باند پیچی از تاریخ گذشته ی پایم را باز کردند از زیر آن خاک بیرون می ریخت و در نهایت به اصفهان منتقلم کردند.

به بیمارستان شهید صدوقی که وارد شدم حاج مصطفی را دیدم که بر روی صندلی نشسته و با چشم های همراه با آن نگاه پر توبیخ رصدم می کرد؛ تختم که به نزدیکش رسید گفت: پدر..... مگر نگفتم بعد از آن جراحت اول دست و شهادت علی رضا نرو... و من که به سرعت پس از خوب شدن دست رفته بودم حالا با این وضعیت پا برگشته بودم و حاجی حق داشت تا آن حد عصبانی باشد.

در تمام مدت بستری بودن در بیمارستان مهدی مراقبم بود و عجیب شیرین پرستاری بود...

مادر بزرگ می گوید وقتی از او می پرسیدم غذا و دیگر مواد مقوی را به عباس می دهی می گفت (( برادر عباس احمدی می خورد )) و یک قاشق در دهان خودش می گذاشت.

عمو عباس از بی میلیش به غذا و خواستش از مهدی برای خوردن تمامی چیزها می گوید و بدین شکل را ه را بر هر اعترضی از سمت دیگران می بسته است.

یک روز مهدی موقع ملاقات به حیاط بیمارستان آورده بودم و آن روز خیلی از بچه ها از منطقه برگشته بودند و به عیادتم آمده بودند؛ حاج عباسعلی محسنی رفت و تابلوی دستشوئی را آورد و به پای آویزان شده من آویخت و بساطی به پا کرد...

حاج احمد موسوی معاون حاج حسین خرازی به دیدار حاج حسین که آن موقع او هم بستری بود آمده بود و بعد از آن به عیادت من آمد؛ پرستار سپاهی دوبار آمد و با بی ادبی و بی احترامی او را از اتاق بیرون کرد و من هم گذاشتم تلافی تواضع او که حتی حاضر نبود کوچکترین تنبیهی برای او بخواهد را پس از رفتنش در آوردم و ...

خواستم که پرستار به اتاق بیاید و وقتی که آمد با عصایم محکم بر سرش کوبیدم و به او گفتم یاد بگیر با مردم چطور برخورد کنی؛ چه یک آدم عادی باشد و یا یک فرمانده...

یک بار دیگر پرستار هنگام مداوای بیمار پهلویی من بد جور زجرش می داد و من که متوجه این موضوع شدم قیچی پانسمان پهلوی دست پرستار را برداشتم و محکم بر روی چهار انگشتش زدم و...

عمو عباس است دیگر به ندرت عصبانی می شود ولی اگر شد...

وقتی یک دفعه اتاق عمل رفتن و آثار تبعات آن را با چهارده بار از این تکرار مقایسه می کنم؛ تا حدودی درک یک سرما خردگی کوچک برای عمو واز پا در آمدنش برای چندین روز برایم میسر می شود.

در این سال ها آن چه از او دیده ام مقاومت و ایستادگی بوده؛ این پای مجروح تقریبن بدون عصب که راه رفتن با آن با آتل امکان پذیر است و زجرهایی که برای او داشته و دارد و نگرانی های مدام مادر بزرگ برای او...

 آن شب زمستانی هنگامی از خواب بیدار شده بود که بوی سوختگی زیادی را حس کرده بود و دیده بود شست پا و انگشت کناریش سوخته و چه مصیبتی داشت تا بهبود یابد...

ولی هرچه بوده و سختی همراه آن، علم دار و پیشتاز او بوده است؛ از تجهیز مراسم های مذهبی مسجد و خانه گرفته تا تمامی سفر های سخت کوهستانی که با حضور مستمرش اکثر کار ها را به انجام می رساند و گرما بخش محافل مان می شود.

شاید تجربه ای کوچک از همین دست هیئت مذاکره کننده  با سعید جلیلی را میخ کوب کرده؛ آن هنگام که رجز جنگ خوانده اند و او بار دیگر رجائی وار پای مصنوعی اش را درآورده و بر روی میز گذاشته و گفته، آخرش که چی؟؟؟

حد بالایش آن یکی پایمان هم می شود مثل همین پا، و آن ها به حتم حساب خیلی چیزها را کرده اند...

 

پی نوشت:     

فرصتی دست داد و هنگامی که عمو و مادر بزرگ به عیادتم آمدند؛ عموی عزیزم عباس از خاطرات ماهایی گفت که بیمارستان محل سکنای او بوده است.

 

+ نوشته شده توسط صالح احمدی در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 22:28 |

یا هو

 

قرارمان شده بود؛ نه این که قراری گذاشته باشیم (نوشته ای و یا حرف و حدیثی). ولی آن چنان بود، که هر دو در پی عمل کردن به آن بودیم.

شب های قدر به هر شکلی بود در کنار یکدیگر قرآن به سر می گرفتیم ...

دو سال از ملبس شدن مسعود گذشته بود و از او دعوت کرده بودند برای سخنرانی و مراسم دعای قرآن شب بیست و سوم؛ بدون معطلی بعد از بیان این مطلب، به او گفتم: من که نیستم؛ شب های قدر متفاوت از دیگر شب هاست؛ عالم جا افتاده و این کاره می خواهدو...

نمی دانم حرف هایم چگونه بود ولی هرچه بود بعد از آن چندباری آن ها را به یادم آورد...

شب بیست و سوم سال یک هزار و سیصد و هشتاد و شش هجری شمسی فرا رسید و من نخواستم که بر سر حرفم بمانم...

با مسعود راهی مراسم شدیم و سخنرانی و دعای قرآن او به گونه ای بود که شب های بیست و سوم ماه مبارک ما و آن حسینیه تا امسال با او سپری می شود.

این شب ها نانوشته هایی به رشته تحریر در می آید و دست های خالی دخیل بسته بر آسمان سنگین و پر بار پائین می آیند.

این بار شب های پر از سلامت و رحمت برایم به گونه ای دیگر رقم می خورد...

این بار نیاز دیگری در کار است؛ نیازی که بر تمامی رازها و نیازها سایه افکنده و از رنگ و بوی خود به تمامی آن ها هدیه داده است.

ازفرشتگانی که تمامی این شب را تا  سپیده دم  میهمان زمینند رساندن سخنانم و بازگرداندن رحمت الهی را خواهانم...

 

شب وصل است و طی شد نامه ی هجر

سلامٌ فیه حتی مطلع الفجر

دلا در عاشقی ثابت قدم باش

که در این ره نباشد کار بی اجر  

...

 

+ نوشته شده توسط صالح احمدی در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت 14:47 |

هو الرئوف

 

چند روزی به مراسم عروسی مانده...

جهازیه عروس خانم را به خانه آورده اند و کم کمک، در حال سامان گرفتن...

مبل های خوبی هستند؛ اندکی لم داده ام و مقابلم پدر داماد نشسته یی بی حضور و گفتاری که هر کسی را با خود همراه می کند...  

مثل همیشه صریح، ساده، دوستانه و دارای عمیقی به اندازه ی یک عمر پنچاه و چندساله، به اندازه ی سفید شدن تمامی موهای سر و صورت و...

می گوید و می شنوم؛ می گوید و گوش می سپارم؛ می گویدبه جان می خرم؛ می گوید و...

از زندگی اش؛ از یک عمر معلمی و با بچه ها سر و کله زدنش؛ از تدریسش در ایران و خارج از ایران و...

تمامی این هاست که کلامش را ناگزیر کرده است از تلخی، سختی و... ولیکن دل نشین و به یاد ماندنی مثل گفتار تمامی آموزگاران دوران دبستان.

نمی دانم از گذران عمر است یا که برخاسته از نسل او که این چنین محافظه کار، وفادار به روزمرگی و... مانده است.

با دوران جوانی شروع می کند. ایام سپاه دانشی بودنش؛ روستایی جنگلی در شمال ایران، آموختن به بچه های آن ده و تا این اواخر که آقا معلم یک محله بوده، پیش می آید.

آن چه از دوران جوانی و آن روستا با اوست از چنان ژرفایی در وجودش برخوردار است که بارها و بارها با خاطراتش مرا به آن جا برده و خواسته است که روزی باهم به آن دیار سری بزنیم و خود نیز هرگاه مجالی یافته به آن سرزمین گذری نو داشته است.

نمی دانم آن چه از آن ماجرای خواستن و خواستگاری می گوید و در نهایت پذیرفتن عدم انجام آن کار از جانب خود او، چطور بوده و چطور پذیرفته... ولی هرچه هست همان است.

گفت و گفت تا مثل همیشه به نصیحت پایانی رسید!!!!!

... عاشق نشو...

کلامش ماند ولی اثرش کجا رفت!!!

از دل بر آمد که بر دل نشیند!!!؟؟؟

نکند فصه، قصه ی ((رطب خورده منع رطب می کند)) باشد.

هرچه بود گذشت از آن روزگار گذشت و آنچه ماند ((مردی در تبعید ابدی)) است که دیگر برای خودم به تنهایی نیست؛ آنچه بر جای گذاشت حضوری در تمامی صفحات ((آتش، بدون دود)) است و حتی شریک شدن در ((خان هشتم))...

هنوز هر گاه آقا معلم را می بینم و می گوید، می شنوم؛ گفته هایش آن چنان است که جایی جز دل برای نشستن ندارد ولی آن کلام بی اثر شد و لحظات من ناگزیر از اثری پر رنگ...

 

+ نوشته شده توسط صالح احمدی در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 12:43 |

هو الجمیل

 در شهرها از گذشته تا امروز محدوده هایی وجود داشته اند که جدای از مرزبندی های شهری و جغرافیایی می باشند و به آن ها ((محله)) اطلاق می شود. این مقوله خصوصیات کامل یک ((واحد اجتماعی)) را داراست و به ایران و یا کشورهای اسلامی محدود نمی شود.

آنچه از بررسی تاریخی شهرهای ایران و یا دیگر ممالک اسلامی بر می آید قبل از عصر توسعه جدید شهری نیز محله ها واحد های اصلی روابط اجتماعی در شهر بوده اند و بیش از هر واحد دیگر شهری در آن ها همسانی و همراهی وجود داشته، تا آن اندازه که روابط در آن ها به روابط در گروهای نخستین(1) شبیه بوده است.

افراد در این مجموعه ها به هیچ وجه احساس انزوا، تنهایی و… نمی کرده اند و نمی توانسته اند یک زندگی بی نام و نشان داشته باشند.

در گوشه ای از شهر زیبای اصفهان محله ای(2) وجود دارد با قدمتی طولانی و حافظ خصوصیاتی بسیار از یک محله، در شرایط کنونی.

اهالی این محل دوره های خاصی را باهم گذرانده اند و مسجد محل شان بجای هر مکان دیگری مثل میدان، کوچه و یا جایی که تمرکز مکانی داشته باشد محل تجمع وحفظ قدرت شان(3) بوده است.

در دوران حکومت قبلی ایران هنگامی که سناتور مصباح تمامی موقوفات مسجد سیف الله خان را برای خود می خواهد و تمامی آن را تصاحب می کند فقط اتحاد و یکپارچگی اهالی محل بوده که او را ناامید و سرشکسته می کند و دستگاه قضایی آن وقت را مجبور به صدور حکم به نفع مسجد می گرداند.

می گویند در آن روزگار مردم در زمین های موقوفه ی مسجد جمع می شده اند و دسته جمعی  آش نذری می پخته اند تا مصباح را مغلوب خود سازند.

اهالی محل از ائمه ی جماعات گرفته تا مردم و یک وکیل ماندگار در حافظه مردم محل در برابر سناتور شاه و اراذل و اوباش و نیروهای نظامی اش قد علم میکنند... تا آن جا که دو نفری از اهالی میان سال آن روزها به تهران می روند و با پیگیری شدید متوجه می شوند محمرضا شاه در کدامین مکان است و به هر زحمتی بوده  خود را به آن جا می رسانند و آن چنان بانگ برمی آورند تا صدایشان به گوش های او هم برسد و در صورت عدم رسیدگی به خواسته شان منتظر دیگر اقدامات اهالی محل نیز باشد.

حاج سیف الله(4) می گوید: حدود یک هفته بس از آن اقدام نامه ای  از دادگاه برای مسجد آمد و پیگیر امر شدند و در نهایت تمامی اموال را از چنگال مصباح بیرون آوردیم.

در همین چند سال گذشته بود که دانشگاه علوم پزشکی اصفهان به خیال خام خود گمان برده بود دیگر مردمی و محله ای وجود ندارد و مال وقف بی صاحب ترین مال هاست و در حدود چهارده سال اجاره بهای ساختمانی بزرگ از موقوفات مسجد را نپرداخته بود و به آسودگی از مال وقف بهره می برد که حکم دادگاه جمهوری اسلامی ایران و پیگیری مصرانه ی افرادی از محل آن ها را وادار به تمسک جستن به تمامی منابع قدرت حکومتی کرد...

 با درایت همیشگی نمایندگان مردم محل (هیئت امنائ مسجد) و سید احمد شهرستانی (روحانی با صفای محل مان) و آقای موسوی وکیل قدیمی مسجد، نمایشی دیگر از قدرت مردمی به اجرا در آمد.

و این مردم به پیروی از (( لايكلف الله نفسا الی وسعها... )) هجده سال است که دست در دست یکدیگر داده اند و در ایام میلاد امام زمانشان محله شان را نورباران می کنند. آن چنان زیبا به نور افشانی پرداخته اند که هر سال گوشه ای دیگر از شهر هم به آن ها پیوسته و اینان بی دریغ آنچه در این سال ها بدست آورده اند به دیگران نیز بخشیده اند از فکر و هنر گرفته تا هر کمک عملی دیگری در این راستا، به این امید که روزی تمامی شهر در میلاد محبوبشان نورافشانی شود.

آنچنان با صفا دو ماه در کنار هم کار می کنند که دیگر مسجد کم از خانه ی آن ها ندارد و هر آنچه در خانه ی خود می کنند در مسجد نیز انجام می دهند و پایان آن هم می شود دو شب جشن میلاد.

تمامی بچه های محل با تمامی شور و اشتیاقی که در یکایک اعمال شان مشخص است، مثل استفاده از بهترین لباس ها، لبخند و شادی نمایان بر چهره ها و... به میزبانی میهمانان جشن مهدی فاطمه می پردازند.

 این جا همه آمده اند برای مهدی زهرا...

هرکه هر آنچه در توان دارد می کند و امید به خشنودی امامش دارد...

حاج آقا مهدی دلیلی هنرمند و دارای دکتری افتخاری در این امر، طراح و پیاده کننده طرح بر روی صفحه ای از جنس آهن و تور است.

حاج مهدی به گونه ای عاشقانه نه فقط در محل خودمان بلکه در تمامی مکان هایی که می خواهند این گونه عرض ارادت کنند به انجام وظیفه می پردازد.

 

 

 

نقاشی بر تورهای فولادی تنها از دستانی هنرمند و پر نیاز ساخته است.

 

 

از این جا به بعد کار به دست بچه محل های مهندس سپرده می شود.

 

 

وقتی طرح آماده شد با شور و حال خاصی به بیرون از مسجد منتقل می شود و همه منتظر روییت زحمات چند ماهه خودشان می شوند.

 

 

 

بعد از چند روز تلاش مجدد آقایان مهندس، طرح آماده روشنایی می شود و حالا چهره ی تمامی کسانی که منتظر هستند و شادیی بی نظیر بر چهره دارند دیدنی است...

 

 

آقا سید محمود از بهترین ها است و وظیفه ای خاص برای خود تعریف کرده است.

سید محمود همه ساله به بهترین نحو از انجام وظیفه اش بر می آید.

 سید برای داخل مسجد فیروزه ای ما شاهکار هایی عجیب به ارمغان می آورد.

 

این آبشارهای آبی سفالی ساخته ی سال قبل سید است که دوباره تعمیر شده و دارد آماده ی نصب می شود.

 

 

آقا سید ما امسال ابتکاری دیگر داشته که به واقع دیدنی، لذت بخش و شادی آور است.

تمامی هزینه های جشن از خود بچه های محل تامین میشود و علی آقا مسئول حسابداری است.

دوباره یک تکه جامعه شناسانه عرض کنم که محله مکان بوجود آمدن گروهای فرعی است که در زندگی  افراد بالغ و زیادتر از آن جوانان دارای اهمیت است.

این بچه ها مثل بزرگترها و جوانان محل داخل مسجد محل شان بزرگ می شوند.

 

کسانی هستند که بین مان نیستند اما دل یکایک بچه ها مملو از یاد و نام آن ها است...

جایگاهی در مقابل مسجد با تصاویری نورانی از شهدای محل زینتی دیگر بر این جشن است.

 

از این جا به بعد بدون شرح ... 

 

 

سال ها بگذشته از میلاد من

کو یکی مردانه باشد یاد من

کو یکی تا دست بر دستش نهم

یک دل سر تا به پا مستش دهم

...

 


(1)گروهای نخستین، نزدیک ترین، صمیمی ترین و شخصی ترین گروهایی است که انسان از طریق عضویت در آن ها به گونه ای طبیعی با جامعه ای بزرگتر و گسترده تر پیوند می خورد و راه خود را برای روند جامعه پذیری  طی می کند. گروهای خانواده، همبازی ها و هم سالان را در این جا می توان مثال زد.

(2)محله تلواژگان نامی است که در نقشه های شهری به محدوده ای که محله ی ما در آن واقع شده اطلاق می شود ولی مطابق تعاریف در جامعه شناسی برای به کار بردن نام محله باید محدوده های کوچک تر و همگن تری را در نظر گرفت؛ که در این جا می توان از نام عرفی اهالی محله مسجد سیف الله خان استفاده کرد.

(3)در گذشته محله های شهری قدرت فوق العاده ای داشتند و بین محله های مختلف بر سر ایجاد قدرت بیشتر رقابت وجود داشته است. این قدرت تابع میزان تمرکز مکان هایی بوده که مردم با یکدیگر سر و کار داشته و با یکدیگر برخورد و مراوده داشته اند و هرچه این مراکز در مکانی مثل یک کوچه و یا یک میدان مجتمع می بود، محله از قدرت بیشتری برخوردار بود و البته این قدرت محلی تابع مقوله های دیگری نیز می باشد.

(4)حاج سیف الله بازمانده ای از آن دوران است و او به همراه حاج مصطفی احمدی_پدربزرگ من_به یکی از کاخ های شاه می روند.

 

+ نوشته شده توسط صالح احمدی در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت 18:8 |